چند خط یادگاری
و هذیانهای دلم
فکر به طور حتم مانع تجلی عشق است.فکر ریشه در حافظه دارد،مبتنی بر خاطره است، و عشق چیزی غیر از خاطره است.
ماهیت فکر ،جدایی و تفرق است.احساس ،زمان،و فاصله،احساس جدا بودن و اندوه ناشی از آن حاصل یک فعل و انفعال فکری است.
فکر بطور اجتناب ناپذیری منجر به احساس تعلق و تملک می شود،و احساس تملک حسادت به بار می آورد.
و آنجا که حسادت هست مسلما عشق نیست، و تمام رنجها و گرفتاریهای انسان بدان جهت است که فکر نقش عشق را بازی می کند.
خبرگزاري فارس: زنان به عنوان نيمي از پيكره جامعه نقش بسيار مهمي در ايجاد و گسترش عفّت، پاكدامني و اخلاق در بين جوامع بشري دارند. عفّت و حياي زن، كه يكي از مهمترين عوامل حفظ و بقاي عفّت عمومي است، نه تنها در تمام اديان و مذاهب الهي مورد تأكيد قرار گرفته، بلكه عقول و افكار بشري نيز آن را مورد تأييد قرار دادهاند.
زنان به عنوان نيمي از پيكره جامعه نقش بسيار مهمي در ايجاد و گسترش عفّت، پاكدامني و اخلاق در بين جوامع بشري دارند. عفّت و حياي زن، كه يكي از مهمترين عوامل حفظ و بقاي عفّت عمومي است، نه تنها در تمام اديان و مذاهب الهي مورد تأكيد قرار گرفته، بلكه عقول و افكار بشري نيز آن را مورد تأييد قرار دادهاند.
از نظر اسلام، اهميت اين موضوع به حدّي است كه برخي روايات آن را «تمام دين» ميدانند. در روايتي از پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) آمده كه فرمودند: «اَلْحَياءُ هُوَ الدينُ كُلُّهُ»؛ حيا تمام دين است.1
امام علي(عليهالسلام) نيز در مورد عفّت و پاكدامني ميفرمايد: «عفّت و پاكدامني منشأ هر خيري است.» به همين منظور، در تمام اديان و مذاهب آسماني، «اَلعِفَّةُ رَأسُ كُلِّ خَيْر»2 قوانين گوناگوني براي حفظ و بقاي عفّت و حياي عمومي وضع شدهاند، كه «حجاب» و پوشش زن از جمله آنهاست.
«حجاب»، كه به معناي پوشيدن تمام بدن و زيباييهاي ظاهري زن در برابر مردان بيگانه است، براي پيشگيري و مهار برخي گرايشها و رفتارهاي خودنمايانه و وسوسهانگيز ميباشد. اين در حالي است كه زنان به طور طبيعي دوست دارند در برابر جنس مخالف خودآرايي كنند و زيبايي زنانگي3 خود را به نمايش بگذارند.
نفس گرچه همراه با تكوّن بدن موجود ميشود و باصطلاح «جسمانيه الحدوث» است ولي بمحض قوام گرفتن، عهده دار حفظ و رشد و تكامل بدن ميگردد. بنظر ملاصدرا، برخلاف تصور برخي، بدن تابع نفس است نه نفس تابع بدن. اما نفس ناچار است تا رسيدن به كمال خود با بدن همراهي كند. رشد بدن متوقف ميشود ولي رشد و كمال نفس ادامه دارد و بالاتر از آن، هر چه به كمال نفس افزوده شود بر پيري و ضعف و نقص بدن افزوده ميگردد تا آنجا كه نفس قيد تن را رها نموده و آزاد ميشود و بدن را بصورت مرده اي باقي ميگذارد.
پديده مرگ موضوعي است كه ميتوان از نقطه نظرهاي گوناگوني درباره آن بررسي و گفتگو كرد. از نظر علوم زيستي و پزشكي، مرگ عبارتست از تعطيل سازمان فعال بدن انسان، كه حافظ حيات او ميباشد.
اين ديدگاه به بدن فقط از لحاظ ساختار جسماني و بعبارت ديگر از نقطه نظر مادي و از منظر حواس خمسه مينگرد و علايم مرگ را توقف فعاليت مغز و قلب و اندامها و از بين رفتن حرارت جسم ميداند و معمولاً به خروج چيزي بنام روح يا نفس اشاره نميكند.
اما از نظر فلسفه، مرگ عبارتست از جدا شدن دائمي روح يا نفس كه بطور طبيعي و بسبب درهم ريختن نظم طبيعي بدن و نارسائي آن ايجاد شود.
فلاسفه، مرگ و خروج روح يا نفس را از بدن به كسي تشبيه ميكنند كه خانه اش خراب شده و ناگزير است آنرا ترك كند و به جائي ديگر پناهنده شود.
آنچنانم كه بايد باشم ، اين راه را بر من مقدر ندانسته اند اما من در اينجا چه كار مي كنم ، راه
من كه سويي ديگر است،در اين بيراهه چه مي كنم،سواليست كه براي ْآن بايد جوابي پيدا
كنم ، با خود مي گويم كه بايد فلان بشود و بهمان،ولي اينها فقط يك فكر است و من بايد آنرا
بطلبم نه اينكه آن را مفت بخواهم ،انسان چيزي را جذب مي كند كه خواهان اوست نه اينكه
فقط بدان فكر مي كند.
آنچنانم كه بايد باشم ،من اينگونه نيستم. من امشب گناهي مرتكب شده ام ،در پيش چشم خداوندگار خويش،پس من آنچنان نبوده ام ،انسان وقتي بفكر جبران مي افتد كه سنگي بر بالاي سرش بگذارند و او را با تمام خويش تنها بگذارند.
من مرگ خويش را نمي دانم ولي ممبعد مي خواهم طوري زندگي كنم كه انگار مي خواهم نيم ساعت بعد يا يك ثانيه بعد بميرم و آنچنان زندگي كنم كه گويا قرار است ساليان بعد باشم و نفس بكشم پس اينگونه خواهم بود و اين همان است كه بايد باشدپس مي خواهم آنچنان باشم كه بايد باشم.
آنچنان كه آرميده اي،آنچنان باش
ديگر كسي نمي بيند،ديگر كسي نمي شنود،بودي انگار نبودي،چه زيبا سفر را آغازيدي.
امروز چند ساليست كه اين چشمانم را بر راه كه رفته اي دوخته ام،مدتي بر جاده در انتظارت نشستم،نيامدي،رفتم ولي چشمانم را بر راهي كي رفته اي جا گذاشته ام تا اگر برگشتي كسي را منتظر بيابي.
امروز روز مادر است و خيلي از مادران اين سرزمين چشماشون منتظر ديدن بچه ها شون هست.
بعضي ها منتظر خبري از بچه هاي مفقودالاثرشون هستند كه سالهاست اين انتظار رو مي كشند ،بعضي ها در آسايشگاهاي سالمندان چشمشان به دره كه فرزندانشان به ديدار آنها بيايند ،خوب تعداد بچه هاي مثبتي كه احترام به پدر و مادر برايشان از نون شب هم واجبتره،ولي تعدادي هم هستند كه برايشان زياد مهم نيست كه جواب اين چشماي منتظر را ،در روز بازخواست ،چه خواهد داد ولي قبل از اينكه پشت سرشان دعا بدرقه كنيم ،بيايد دعاي آنها بدرقه راهمان باشد
خبر خاصي نيست ،چند روزي ميشه كه كسي گافي نداده تا ما بهش گير بديم.اما يكي اين وسط يه گافي داد و اونهم درج آگهي تبريك در روزنامه همشهري مربوط به مريم رجوي در سالگرد تاسيس شاخه نظامي سازمان منافقين بود.
اصل خبر از مبارزين:
به گزارش پايگاه خبري "مبارزين"، اين روزنامه در شماره پنجشنبه 3۰ خرداد، در صفحه هجده با چاپ عكسي از مريم رجوي همسر سوم سركرده ي سازمان مجاهدين خلق (منافقين) ، پيام تبريكي را از سوي دوستداران وي درج كرد.
عكس استفاده شده همان عكس زمان انتخابات نخستين دوره ي مجلس شوراي اسلامي است كه وي در آن كانديدا شده بود.اين عكس در كتابي كه از سوي موسسه پژوهش هاي سياسي به چاپ رسيده موجود است.
در آگهي ياد شده در اين روزنامه آمده است:« مريم جان،اي عزيز و دلبندمان ،موفقيت تو را در كارهايت تبريك مي گوييم و منتظر قدم گذاشتن تو به خانه مان هستيم.دخترم چشم به راهيم و آرزوي ديدن روي ماهت را داريم. خانواده احمري و همه دوست دارانت – خرداد 1386»
گفتني است ،3۰ خرداد سالگرد تاسيس شاخه نظامي گروهك نظامي منافقين بود.
خوب اين هم از جناب مستتام قاليباف و نيروهاي تحت حاكميت ايشان كه انگاري يادشان رفته كه اين خانوم و گروهك تروريستي شوهرش چه ها كه برسر بچه هاي ايراني ،نيروهاي مسلح ،مردم عادي و غيره نياورده اند ،هر كسي هم تو اين مملكت جنايات اين گروهك رو يادش رفته باشه ،شما آقاي قاليباف حق چنين فراموشيهاي رو نداريد،شهدا و برادر شهيدتان بيش از اين از شما خواستارند.
سرفراز باشيد.
چهار سال پيش تركمان كردي و سفري را آغازيدي كه برگشتي به اين دنياي فاني نداشت،سفري بي پايان و امروز چهار سال گذشت و فردا پنجم تير هشتادو شش روز تولد توست پدر ،روزي كه مبارك بادش را هيچوقت برايت سر ندادم ولي امروز مي خواهم بگويم تولد مبارك پدر.
اگر در كنار ما بودي امروز پنچاه و سه شمع برايت روشن مي كردم تا فوت كني و آن لبخند عجيبت دوباره بر لبانت نقش ببندد، ولي من امشب همان مقدار شمع را در دلم روشن مي كنم و بيادت اشك مي ريزم تا از يادم نري.راستي پدر كادويت را برايت مي فرستم و حتما خوشحال خواهي شد .
مي دانم كه خوش هستي و مرده نيستي ،مرده منم كه آفتاب گم كرده ام .

