چند خط یادگاری
و هذیانهای دلم
گاهي نگاه كن به آسمان شهر ، آسماني كه امروز ، منكر آنيم ، چشم مي خواهد ديدن آفتاب ، من كورم ، نمي بينيم . گاهي نگاه كن به آفتاب درونت ، چيزي كه بارها فرشته به تو بشارت داد ، اما هر بار تو شكستي عهدي را كه بسته بودي .
ياد بگير ، ياد بگير گاهي نگاه كردن را ، به آسمان ، به آفتاب درون ، و ...
يكي از دوستانم بنام حاج مهدي چند روزيست كه رفته كربلا،راسشو بخواهيد تو اين چند روزه خيلي دلم گرفته ، ديروز نشسته بودم كه يادم افتاد كه حاجي كربلاست و زود دست بكار شدم .
خدا پدر كاشف اس ام اس را بيامرزد،كار ماها رو راحتر كرده ،زود يه اس ام اس زدم بهش كه حاجي ما رو هم دعا كنچند ساعت بعد جوابش اومد راستش با ديدن جواب حاجي دلم هوايي شد ، جوابش اين بود:
...بين الحرمين عجب صفايي داره
...سقایی حسین چه بارگاهی داره
همين يا حسين
یک عشق آنچنان رنج دهد كه عاشقش را در سرسراي اين روزگار اسير در تالار انتظار نگه بدارد.
يك عشق زيباست ،يك عشق نازيباست.گاهي آنچنان در خود وجودم غرق مي شوم كه عشق باطنم را پيدا نمي كنم.عشق آن نيست كه بايد ابرازش كرد،بلكه اول بايد پيدايش كرد،و هر كس كه اين عشق وجودي باطنش را پيدا نكند ،به هر كسي كه عشق بورزد ،گناه است چون او عشقي خام را دارد نثار كسي مي كند كه پخته نخواهد شد و آخرش تباه است.
هر وقت كه توانستم اين خوده درونم را سپاس بدارم و دوست بدارم اين تنم را ،روحم را،و انديشه هايم را انوقت تازه عاشق خويش شدم و تازه مي توانم بگويم كه من عشق درونم را پيدا كردم ولي هنوز قابل ابراز براي كسي نيست ، و اگر بتوان پيرامون خود را نيز شناخت شايد آن وقت بتوان آن را ابراز كرد و چه زيباست كه انساني عاشق خويش عاشق كسي بشود و اين عشق چه زيباست.
مبعث حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله بر عموم مسلیمن مبارک باد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با عرض پوزش از بعضي دوستان ، من در وبلاگم همه جور مطلب نوشته ام و اين مطلب هم در ادامه همون مطالب نيمه سياسي گذشته است.
چند روز پيش با يكي از طرفداران سرسخت جناب مستتام خاتمي گفتگوي داشتم كه ايشان در وبلاگشان اين جناب مستتام ادوله رو هم چون خداي ستوده بودنند و او رو به عرش برده بودنند.
بعد از ماجراي اول اين حضرت ملانما كه با عده اي از دختران سرزمين دوست(ايتاليا) دست داده بودنند و بلفور دوستان مشاركتي ايشان به خصوص جناب مستتام خررازي در تكذيب اين حرف برآمدنند و آن را ازدحام جماعت مشتاق مستتام ادوله خاتمي دانستند و ...
و اما اين جناب مستتام در حركتي كاملا جديد تماس تمدنها رو بطور كلا اجرا كردند و با يك خبرنگار ايتالياي كه تقريبا نيمه لخت تشريف داشتند و از قسمت کمر به پایین كاملا لخت تشریف داشتند و جناب مستتام خاتمي هم كه از اين قسمت تماس رو برقرار كرده اند و فلذا ايشان را از كرامات خود بي نسب نگذاشتند ، ايشان بعد از دوران پرفروق حكومت خودشان براي خود و دارودستشان دكاني باز كردند بنام گفتگوي تمدنها و البته هر سال مبالقي هم بابت سفرهاي خود و هئيت همراهشان از بيت المال مي گيرند و به ريش اين مردم هم مي خندند.
ناگفته نماند كه دو ماه پيش مطلبي نوشته بودم كه جناب مستتام ادوله خاتمي دارند به طرف تماس تمدنها حركت مي كنند كه عده اي بر اين حقير خرده گرفتند و امروز غرض حرف من با اين آقايان هست : تماس تمدنهاي خاتمي مبارك.
به چشمانت که تا رفتی ز چشمم بی خور و خوابم
به ابرویت که من چون زلف تو پیوسته در تابم
به جان عاشقان یعنی لبت کامد به لب جانم
به خاک پای تو یعنی سرم کز سر گذشت آبم
به خاک کعبه کویت ، به حق حلقه مويت
كه ممكن نيست كز روي تو هرگز روي برتابم
به صبح عاشقان يعني رخت كز مهر رخسارت
نه روز آرام مي گيرد نه مي گيرد بشب خوابم
به ديدارت كه تا بينم جمال كعبه رويت
محالست اينكه هرگز سر فرود آيد به محرابم
بازمانده هاي كه ديگه هيچ كس واسه اونها ارزشي قائل نيست و مونده اند و دارند فقط نفساي آخرشونو طو خلوت درونشون مي كشند.
ياد بچه هاي پشتيباني و بچه هاي تداركات و غيره بخير ، ياد حاجي كه سالارمون بود و سالار هم ماند.
ياد خيلي ها بخير ،ياد پير گردانمون كه هميشه مي گفت : هر وقت دلت گرفت داد نزن،بشين آرام طو دلت گريه كن و بنويس ، سبك مي شي.
راستش امروز خيلي دلم گرفته و داغونم ، نمي دونم واسه چي ولي داغونم.
من بد شدم ،راهمو گم كردم ، خيلي هم گم كردم، آنقدر كه دلم مي خواد همنطوري كه دارم مي نويسم فرياد بزنم ، فرياد
مي ترسم ،مي ترسم خدا از همه چي؟
از مرگ ، از خودم ، از دنيام ، غرق دنيا شدم و خبر ندارم ،خبر ندارم ، بار گناه داره كمرمو خم مي كنه، خدايا چرا نمي كشي تا راحت شم، چرا نمي كشي
يه آدم گناهگاري مثل من اگه پاش برسه اون دنيا چيكار بايد كنه، چيكار مي تونه كه بكنه؟
خدايا توبه ، خدايا توبه خدايا توبه
وقتي ياد شهدا مي افتم مي بينم كه چه آرام خوابيده اند و لبخند مي زدنند بر اين دنياي پليد،و شك ندارم كه به ريشه اين دنيا مي خنديدند .
خدايا يا پاكم كن ، يا خاكم كن
دیر زمانی نمی گذرد از جدایی من و او
سخنش را همیشه به خاطر دارم
اما افسوس و صد افسوس
که او خود معنی آن را درک نکرد
شاید نمی خواست درک کند
عاشقی جرم قشنگی است
در انکارش مکوش
اين است راه بي پايان ، راهي كه بايد بروي نه بماني .
فكر مي كنم كه آيا لياقته من چقدر است ، آيا مي شود ايستاد يا نه ، بر خود بتاز و پيروز شو شايد يك بار بر آن برتري يابي ، و اين را بدان كه اگر يك بار كارت را به سر انجام برساني آسوده خواهي شد، از امروز بتاز بر پليدي درون...
