چند خط یادگاری
و هذیانهای دلم
اي که بر هر گذري عشق به در يوزهء توست لب ما تشنهء آبي ست که در کوزهء توست
ما جگر سوختهء آتش آهيم ، بيا ديرگاهيست تو را چشم به راهيم ، بيا
هر شب از کوچه صداي قدمت مي آيد اشکم از ديده به پابوس غمت مي آيد
صبح در آينه اما ، خبري نيست که نيست از تو بر گونهء خشکم ، اثري نيست که نيست
جام عشق از مي چشمان تو پر خواهد شد تو گلو تازه کني ، حرمله حر خواهد شد
گل نشکفته ام اي دورتر از دسترسم تو ز من دوري و من با تو نفس در نفسم
بي تو منصور دلم را به چه داري بکشم پاي در دامن سبز چه بهاري بکشم
بگذار آينه ام غرق نگاهت باشد نقطهء عطف دلم ، خال سياهت باشد
لااقل وعده بده بلكه دلم شاد شود من خراب توام اي خانه ات آباد شود
در انتظار یک پرواز ، از كوهي به كوهي بزرگتر ، آيا باد مرا همراهي خواهد كرد امروز كه بالهايم شكسته است. با خود خلوت كه مي كنم و مي گويم كه بايد بروم ، ترس از ارتفاع دارم ، كدامين پرنده مي ترسد از اوج گرفتن نمي دانم و نمي شناسم چنين پرنده اي را . اما وقتي كه رفتي درست آن زمان بود كه بالهايم شكست ، دارند ترميم مي شوند ، ديري نمي گذرد كه من هم خواهم پريد.
اين قول را به آسمان داده ام كه روزي لمسش خواهم كرد، راستش ديروز آسمان براي من گريست دلش تنگه من شده بود ، برايش پيغامي فرستادم كه من مي آيم منتظر من باش ، آسمان لبخندي زد و هوا آفتابي شد.
