چند خط یادگاری
و هذیانهای دلم
یادمان باشد...
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست، گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ، يادمان باشد سر سجاده عشق ، جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ، يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
مستم
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم
هر شبم چشم تو در خواب نمایند که گویند
ترک سر گفتم و از پای تو سر بر نگرفتم
دست شستم ز دل و دیده خونبار ولیکن
گفتی از چشم خوش دلکش من نیستی آگه
تا دل اندر گره زلف پریشان تو بستم
تا قیامت تو مپندار که هشیار توان شد
چشم میگون ترا دیدم و سرمست فتادم
تو اگر مهرگسستی و شکستی دل خواجو
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم
هر شبم چشم تو در خواب نمایند که گویند
ترک سر گفتم و از پای تو سر بر نگرفتم
دست شستم ز دل و دیده خونبار ولیکن
گفتی از چشم خوش دلکش من نیستی آگه
تا دل اندر گره زلف پریشان تو بستم
تا قیامت تو مپندار که هشیار توان شد
چشم میگون ترا دیدم و سرمست فتادم
تو اگر مهرگسستی و شکستی دل خواجو
بدرستی که من آن عهد که بستم نشکستم
دعوت
دیگر مرا به معجزه عشق دعوت نمی کنی
با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی
بیمار عشق توست پرستوی روح من
از این مریض خسته عیادت نمی کنی
گلهای باغ خاطره در حال مردنند
به یاسهای تشنه محبت نمی کنی
امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت
این سیب را برای چه قسمت نمی کنی؟؟؟
دیگر مرا به معجزه عشق دعوت نمی کنی
با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی
بیمار عشق توست پرستوی روح من
از این مریض خسته عیادت نمی کنی
گلهای باغ خاطره در حال مردنند
به یاسهای تشنه محبت نمی کنی
امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت
این سیب را برای چه قسمت نمی کنی؟؟؟
بدون شرح
آنکه چشمان ترا اینهمه زیبا می کرد
آنکه چشمان ترا اینهمه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
یا نمی داد به تو این همه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد
سكوت
سكوتي بود بر قلبم
كه با آن مي زدم فرياد
اگر از شهر غم رفتي
مرا هرگز مبر از ياد

