سلام پدر!
روزها، سالی دیگر بی تو گذشت
و ما دوباره رسیدم به روزی که ترا نداشتیم
روزی که تو به دیار معبود سفر کردی، پرواز کردی، و در اوج ماندی
که همیشه به رفتن در اوج می اندیشیده ای
سالها به دنبال پاسخی برای دردهای نهفته ات بودی
از آن زمان که تا مرز عشق ورزی پیش رفتی
تشنگی وصل، جان عطشناکت را بی قرار کرد، در مظلومیت روزهای عاشقی
در هر کجا که صحنه ای از عشق و نیکی و ایثار و گذشت بود، تو حضور داشتی
پدر!
پس از گذشت این همه روز، هنوز رفتنت را باور نداریم
و گرمای حضورت را همچنان احساس می کنیم
و خاطرمان مثل همیشه ترا پرشور و پر نشاط به یاد دارد
دوستت داریم و همیشه چشم به راه و منتظرت خواهیم بود پدر!
پنچمین عید عروجت مبارک
چشم به راه سپيده
تو را غايب ناميده اند، چون ظاهر نيستي، نه اينكه حاضر نباشي. غيبت به معناي حاضر نبودن، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان ظهور و حضور را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي ظهور است، نه حضور و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را.
وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دهان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي.
جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان دل از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
و اينكه اي قبله هر قافله و اي شبروان را مشعله، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم.
اللهم عجل لوليك الفرج
با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی
بیمار عشق توست پرستوی روح من
از این مریض خسته عیادت نمی کنی
گلهای باغ خاطره در حال مردنند
به یاسهای تشنه محبت نمی کنی
امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت
این سیب را برای چه قسمت نمی کنی؟؟؟
جــلـوه جـنـت به چـشم خـاكيان دارد بـقـيـع
يــا صــفـاي خـلــوت افــلاكـيــان دارد بـقـيـع
مـي تـوان گـفت از گـلاب گـريـه اهـــل نـظر
صــد هـزاران چـشـمـه آب روان دارد بـقـيـع
گـر چـه مي تابد بر اوخورشيد سوزان حجاز
از پـــر و بــال مــلائـك ســايـبـان دارد بـقـيـع
قـرن ها بگـذشـته بر ايـن ماجـرا اما هــــنوز
داغ هـجـده سـاله زهراي جوان دارد بـقـيـع
خــفـتـه بـين مـنبـر و مـــحرابي امـا بـاز هم
از تــو اي انســيه حــورا نشـان دارد بـقـيـع
راز مــخفي بودن قـــبـر تـو را بـا مـا نـگفـت
تابه کي مهر خموشي بر دهان دارد بـقـيـع
شب كه تنها ميشود با خـلوت روحاني اش
اي مـــديـنـه انـتــظـار ميــهمان دارد بـقـيـع
شب كه تاريك است و در بر روي مردم بسته است
زائــري چــون مــهــدي صاحــب زمـــان دارد بـقـيـع


