پیشاپیش بوی بهار به مشام می رسد
و زمستان آخرین روزهای سردش را می گذراند
ماهی های سرخ و سفید وسیاه نمادی برای طراوت بهارند
درختان آرام آرام می خواهند از خواب خوششان بیدار شوند
و خدا روحش را در دل زمین می دمد تا زمین آگاه گردد که گرمای بهار در راه است
و همه اینها با نوروز از راه می رسند، نوروزتان مبارک
بلخره بعد از کلی کشمکش بین اجانب بیرونی و اجانب پرست داخلی و هزاران جنگ رسانه ای و غیره انتخابات ایران هم انجام شد و همه چیز به کام ما شیرین شد. هر وطن پرستی دوست داشت دیروز یک افتخار دیگری بنام این مردم زده بشود تا اونهای که هی راپورت می دادند که در اینجا ال می شود وبل، دیروز خودشان و رسانه های غربی دیدند حضور یعنی چه؟
هاشا به غیرتتان مردم سرافراز،هاشا که نشان دادید اجانب و هر کسی که می خواهد سر به تن این مردم نباشد و طرح حمله برای اربابان خودشان می فرستند در مقابل این مردم چیزی جز ذلت نسیبشان نخواهد شد. دیروز خیلی ها از اینهمه حضور دغ کردند و خیلی ها هم نگذاشتن که یک ناخن سالم بر انگشتانشان بماند.
میزان رای ملت است
دشمن خوار و پر ذل است
این افتخار ملت است
همواره دل به میهن است
میهن همیشه استوار
این هم شعار امت است
چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانی ها
دست ها تشنه تقسیم فراوانی ها
با گل زخم سر راه تو آذین بستیم
داغ های دل ما، جای چراغانی ها
حالیا دست کریم تو برای دل ما
سر پناهی است در این بی سر و سامانی ها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها
فصل تقسم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزل ها و غزلخوانی ها
سایه امن کسای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها
چشم تو لایحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانی ها
گر چه در آتش دل چون خُم مي در جوشم
مُهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست، گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ، يادمان باشد سر سجاده عشق ، جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ، يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
هر شبم چشم تو در خواب نمایند که گویند
ترک سر گفتم و از پای تو سر بر نگرفتم
دست شستم ز دل و دیده خونبار ولیکن
گفتی از چشم خوش دلکش من نیستی آگه
تا دل اندر گره زلف پریشان تو بستم
تا قیامت تو مپندار که هشیار توان شد
چشم میگون ترا دیدم و سرمست فتادم
تو اگر مهرگسستی و شکستی دل خواجو
بدرستی که من آن عهد که بستم نشکستم
سكوتي بود بر قلبم
كه با آن مي زدم فرياد
اگر از شهر غم رفتي
مرا هرگز مبر از ياد
اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد
آه از دمي که تنها،
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين،
خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا
صيدي که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکي سازم خبر دلت را
وقتي که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسيري کز گرد دام زلفت؟
با صد اميدواري ناشاد رفته باشد
شادم که از رقيبان دامن کشان گذشتي
گو مشت خاک ما هم،
پرشور از "حزين" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
حزين لاهيجي
كودك اين قرن
هر شب در حصار خانه اي تنهاست
پرنياز از خواب اما وحشتش از بستر آينده و فرداست
بانگ مادر خواهي اش
آويزه اي در گوش اين دنياست
گفته اند افسانه ها از مهرباني هاي مادر
غمگساري هاي مادر
در بر گهواره ها ، شب زنده داري هاي مادر
ليك آن كودك ندارد هيچ باور
شب چو خواب آيد درون ديده او
پرسد از خود ((باز امشب مادرم كو؟))
صفارزاده

