چند خط یادگاری
و هذیانهای دلم
پاك
چشهمايم را بستم
دستهايم را رها كردم
كفشهايم را درآوردم
پا برهنه، رها شدم
به دريا رسيدم
استاد گفته بود كه اگر پاك باشي از آن مي گذري
پاگذاشتم بر لب دريا
فرو رفتم تا انتها ، به جلبكها رسيدم
چشمهايم را باز كردم
آب را ديدم و، سياهي را
دريافتم كه پاك نيستم
چشمهايم را بستم
نفسم درنيومد
احساس خستگي امانم نداد
خوابيدم ...
