چند خط یادگاری
و هذیانهای دلم
دل از این زمانه به تنگ آمده است. از این همه تکراری که ما در آن اسیر شده ایم. صبح، چشممان را که باز می کنیم چیزی جز تکرار گذشته نیست. چیزی جز تکرار نیست. همچون دیروزی که در آن زندگی کرده ایم. همچون کاری که دیروز انجام داده ایم. به همان مقداری که مقدور شده است. نه چیزی بیش و نه چیزی کم. هر روز به این امید از خواب بیدار می شویم که شاید تکرارها را تمام شده بدانیم ولی چشم باز می شود و هر روز تکرارتر از دیروز است.
نه چیزی تغییر می کند و نه چیزی زیاد یا کم می شود. راستی فکر کرده ایم که چقدر دچار روزمرگی شده ایم. و هیچ تغییری با دیروزمان نداریم یا خودمان نمی خواهیم که دچار تغییر بشیم. گاهی مواقع خودمان در برابر خودمان ایستادگی می کنیم. در وجودمان یکی می گوید تغییر کن ولی یکی دیگر می گوید که نه. تغییر جایز نیست بمان.
همچنان بمان و اینچنین زندگی کن. آری اینچنین زندگی کن، گاهی تلاش می کنیم که از دست این زندگی فلاکت زده رها بشیم ولی آخر سر دوباره بر می گردیم به همان سر منزل اول. کارمان همان است. موسیقی همان است. راستی دیگر هیچ لذتی هم از زمان نمی بریم. هیچ لذتی. تا می خواهیم بجنبیم صبح شب شده است و ما دوباره با انبوهی از گناهان سر بر بالش می گذاریم. و در آن حال با آرزوی فردای بهتر می خوابیم ولی امروزمان همیشه بدتر از دیروزمان است و فردایمان بدتر از امروز.
در این منجلاب زندگی خودمان را غرق کرده ایم و لی کاش می توانستیم از این همه روزمرگی رهایی یابیم.
