تبليغاتX
چند خط یادگاری

 

 

چند خط یادگاری
و هذیانهای دلم

گذر روزگار

گاهی آدم اینقدر سرش شلوغ می شود که گذر زمان رو احساس نمی کنه و همش فکر می کند که هنوز همون تیپ و قیافه رو داره، غافل از اینکه پیرتر شده و خودش خبر نداره.

در این میان حتی آنقدر بی توجه می شویم که آینه هم ما رو بیدار نمی کنه، هر روز چند بار از جلوی آینه این ور  و آن ور می ریم ولی به خودمون حتی یه لحظه هم نگاه نمی کنیم. فکر کنم آخرین بار دو سال پیش عکس گرفته بودم و همیشه وقتی اون عکس رو نگاه می کردم به خودم می گفتم: خوب سید هنوز همونی هستی که بودی. تا اینکه چند روز پیش احتیاج به عکس داشتم ولی چیزی توی کمدم پیدا نکردم مجبورا یه عکس انداختم و وقتی که تحویلش گرفتم دیدم ای بابا یه ذره پیرتر شدم و یه کمی هم تاس تر و البته کمی هم چاق.

خوب کاریش نمی شه کرد، جلوی روند زمان رو نمی شه گرفت، اون کار خودشو می کنه و همینطور پیش می ره و باز هم پیش میره.

امروز به دوربرم خوب نگاه می کنم، می بینم که آره مثل اینکه زمان بی آنکه ما خبر داشته باشیم بسرعت پیش می رود و ما هر روز پیرتر می شویم.

عکس پدر خدابیامرزم رو طاقچه، برای اولین بار که دقیق می شوم می بینم که برای اون که زمان مرگش چهل و نه سال بیش نداشت زمان خیلی پیرش کرده بود.

و مادرم که آره اونهم پیر شده و بهتره که بیشتر از این مواظبش باشم و دیگران که فرق کرده اند، دنیایمان هم فرق کرده است و احساس می کنم که اون هم پیرتر شده.

ولی خوب کاریش نمی شه کرد و باید سعی کنیم بیش از آنکه بسیار پیر بشیم، کاری کنیم که در آن زمان بیشتر شرمنده نشیم و ...